تبليغاتX
شب و دریا
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا ... به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
 

تورا دوست ندارم

نه دوست ندارم

تورا دوست ندارم، نه دوست ندارم



اما هنگامی كه نیستی غمگینم



و به آسمان آبی بالا سرت و اخترانی كه تورا میبینن رشك میبرم



تورا دوست ندارم، اما نمیدانم چرا!!



آنچه میكنی در نظرم بی همتا جلو میكند



بارها در تنهایی از خودم پرسیدم



چرا آنهایی كه دوستشان دارم بیشتر شبیه تو نیستن؟؟؟



تورا دوست ندارم



اما هنگامی كه نیستی از هر صدایی بیزارم



حتی اگر صدای آنهایی باشد كه دوستشان دارم



زیراصدای آنها طنین آهنگین صدا یت را در گوشم میشكنند




آه میدانم دوست ندارم



اما افسوس دیگران دل ساده ام را كمتر باور دارن



و چه بسا به هنگام گذر میبینم كه بر من میخندن



زیرا آشكارا مینگرند، نگاهم به دنبال توست


+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 22:54
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 


غصه نخور که بیکسی غمتو نگو به هر کسی


آهای کجای کاری کس بیکسونو داری

چشا تو وا کن میبینی خدا نشسته اون بالا

اگر که چیزی نمیگه ازش نخواستی تا حالا

همه کس بیکسونه راس راسی مهربونه

خیال نکن فقط اون خدای آسمونه

نگو که دنیا وارونس ابرا همش بهارونس

روزای آفتابی توراس دنیا تمومش مال ماس

یه راهه اشتی داشته باش یه را واسش گذاشته باش

خیال نکن که خوابیده صداش کنی جواب میده

همه کس بیکسونه راس راسی مهربونه

خیال نکن فقط اون خدای آسمونه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 18:57
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
امام حسین كریمی Play Download
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 17:24
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 L_02fc4b4e-00cb-4f3e-9a54-68b0f29c3f7a.jpg

تـــو کجـــــــــــايی شــــب يلدا
مـــــــن بـــه انتظــارم ايـــــــنجا
تــــو کجـــــايی شب ســـــاقی
شـــــب عشق و شـــــب راوی
تــــــو کــجايی عشق شـــــبانه
شـــــــب شــــــاعر و تـــــــرانه
تو کـــجايی شب شعر عاشقونـه
تو ستاره چشمک های بی بهونه
تو کـــــجايی شــــــــب يــــــلدا
شـــــــــــب شــور و شب شبها

Purple flowers:10267شب یلدا مبارکPurple flowers:10267

L_79f6d8a3-ad5b-4f9a-af5e-2aa9266dbab6.jpg


+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 16:1
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257

Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257 
Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257Yellow pouguet:10257 
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 16:8
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر !

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم!

 

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت...

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي تو شرکت مايکروسافت...!

 

 

يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيري از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهي بود .
از مكزيكي پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو گرفتي ؟
مكزيكي : مدت خيلي كمي .
آمريكايي : پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد ؟
مكزيكي : چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافيه .
آمريكايي: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني ؟
مكزيكي : تا دير وقت مي خوابم ، يه كم ماهي گيري مي كنم . با بچه ها بازي مي كنم . بعد ميرم توي دهكده مي چرخم ، با دوستان شروع مي كنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغولم به اين نوع زندگي !
آمريكايي : من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم . تو بايد بيشتر ماهي گيري كني . اون وقت
مي توني با پولش يه قايق بزرگتر بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني . اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري !
مكزيكي : خوب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : به جاي اين كه ماهي ها رو با واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و بار درست مي كني ... بعدش كار خونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني ... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نيو يورك ... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري هم مي زني ...
مكزيكي : اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه ؟
آمريكايي : پانزده تا بيست سال !
مكزيكي : اما بعدش چي اقا ؟
آمريكايي : بهترين قسمت همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا
مي فروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .
مكزيكي : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ساحلي كوچيك ! جايي كه مي توني تا دير وقت تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهيگيري كني . با بچه هات بازي كني ! بري دهكده و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني ....

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 23:50
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

Forget me nots:10251ولادت امام رضا(ع) مبارکForget me nots:10251

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

زایری بارانیم

 آقا به دادم می رسی

بی پناهم خسته ام

 آقا به دادم می رسی

گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها به دادم می  رسی

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

دلم یک بره آهوی نجیب است
که از مهر و نوازش بی نصیب است
به سویت آمده، تنها و خسته
دلم ای ضامن آهو، غریب است

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258 

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

آمدم اي شاه پناهم بده ******* خط اماني ز گناهم بده


اي حرمت ملجاء‌درماندگان ******* دور مران از در و راهم بده


لايق وصل تو كه من نيستم ******* اذن به يك لحظه نگاهم بده


لشكر شيطان به كمين من است ******* بي كسم اي شاه، پناهم بده


در شب اول كه نهندم به قبر ******* نور بدان شام سياهم بده


اي كه عطا بخش همه عالمي ******* جملة حاجات مرا هم بده

Water-lilly:10258Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Water-lilly:10258

Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266Red orchid:10266




+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 12:5
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

شیطان

 

روزي که ” پدر صمعان “ کشيش بزرگ پاي پياده بسوي دهي ميرفت

 تا براي مردم موعظه کندوآنان را از دام  شيطان نجات دهد

 مردي زخمي را ديد كه روي زمين دراز كشيده بود و  ناله ميكرد

 و كمك ميخواست

پدر صمعان در دلش گفت :

” اين مرد حتماً دزد است . شايد مي خواسته

مسافرها را لخت كند و نتوانسته .

 كسيزخمي اش كرده  مي ترسم بميرد

و مرا متهم به كشتن او كنند”

از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد.

اما فرياد مردِ محتضر او را متوقف كرد:

 ” تركم نكن ! دارم مي ميرم بيا جلو! بيا،

ما دوست قديمي هستيم .

 تو پدر صمعاني ، من هم نه دزدم و نه ديوانه “

کشيش  با کنجکاوي به مرد نزديك شد،

اما او را نشناخت با کمي ترس پرسيد

" تو کي هستي؟"

مرد گفت من شيطان ام !

 کشيش  پس از دقت بر بدن کج ومعوج او فريادي از وحشت کشيد

 و گفت :

 "خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بيشتر شود.

 نفرين بر تو. تو بايد بميري."

شيطان گفت : ” بيا  زخمهاي مرا ببند…

تو نميفهمي چه ميگويي

 اينجا عده اي فرشته به من حمله کردند وميکاييل با شمشير

 دو لبه اشضربه اي کاري به من وارد کرده.”

کشيش گفت

" خدا را شکر که ميکاييل بشر را از شر شيطان نجات داد ."

شيطان گفت :

 “تو مرا نفرين ميکني؟ در حاليکه هرچه قدرت وثروت است

 از من داري.بازار حرفه تو  بدون من کساد است.

 اگر من بميرم ، تو هم از گرسنگي مي ميميري چون

مردم ديگر گناه نميکنند وبه تو نيازي ندارند.

مگر کار تو اين نيست که به مردم هشدار بدهي به دام من نيفتند.

اگر من اينجا بميرم تو و کليسا ديگر به چه درديميخورند؟

 بيا تا تاريک نشده من را نجات بده...”

پدر صمعان شيطان را کول کرد وبطرف خانه راه افتاد و

در راه براي نجات شيطان دعا ميکرد !!!

 

“خلاصه داستاني از جبران خليل جبران” 

 

مرگ

چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ،

 بيماران يک تخت بخصوص

در حدودساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند

 و اين موضوع ربطي بهنوع بيماريو شدت وضعف مرض آنان نداشت.

اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که

 بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي

و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه

 و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.

کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در

ساعت 10 صبح روزهاييکشنبه مي ميرد

.به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع

 تشکيل جلسه دادندو پس از بحث و تبادل نظر

 تصميم بر اين شد که

 در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل ازساعت 10در محل مذکور براي

 مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته

و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و …

دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که

« جانسون ‌» نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه

 وارد اتاق شد.

 دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و

دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!

 

بامبو

 

روزي به خدا شکايت کردم که

چرا من پيشرفت نميکنم ديگر اميدي ندارم

 ميخواهم خودکشي کنم؟!

ناگهان خدا جوابم را داد …و…گفت :

آيا درخت بامبو وسرخس را ديده اي؟؟؟

گفتم:بله ديده ام…

خدا گفت:موقعيکه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ،

 به خوبي ازآنها مراقبت نمودم …

خيلي زود سرخس سر از خاك برآورد

 و تمام زمين را گرفت

اما بامبو رشد نکرد… من از او قطع اميد نکردم

در دومين سال سرخسهابيشتر رشد كردند

 اما از بامبو خبري نبود.

در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.

در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد…

ودر عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.

آري در اين مدت بامبو داشت ريشه هايش را قوي ميکرد!!!

آيا ميداني در تمامي اين سالها

 كه تو درگیر مبارزه با سختيها و مشكلات بودي

در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي ؟؟؟!!!

زمان تو نيز فرا خواهد رسيد و تو هم پيشرفت خواهي کرد .

 ناامید نشو !

 

آکواریوم

يک دانشمند  آزمايش جالبي انجام داد
اون يک اکواريم شيشه اي ساخت و

 اونو با يک ديوار شيشه ايدو قسمت کرد .
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و

در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر

ماهي کوچيکه تنها غذاي ماهي بزرگه بود

و دانشمند به اون غذاي ديگه اينمي داد…
او براي خوردن ماهي کوچيکه

بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد،

 اما هربار به يه ديوار نامرئي مي خورد

. همون ديوار شيشه اي که

 اونو از غذاي موردعلاقش جدا مي کرد .
بالا خره بعد از مدتي  ازحمله به ماهي کوچيک

 منصرف شد.
او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواريوم

و خوردن ماهي کوچيکه

کار غير ممکنيه .
دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت

 و راه ماهي بزرگه رو باز کرد
…اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه

 حمله نکرد

ميدانيد چرا؟

اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت،

 اما ماهي بزرگه

تو ذهنش يه ديوارشيشه اي ساخته بود.
يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار

 واقعيسخت تر بود

اون ديوار

 باور خودش بود. باورش به محدوديت.

 باورش به وجود ديوار.

باورش به ناتواني…

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 23:14
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

این شعر به یاد کسی می نویسم که ۲ساله دیگه بین ما آدمای زمینی نیست.رفت اما زود

دلم برات تنگ شده

این یکی از آهنگایی هست که می خوند

سپیده دم

سپیده دم اومد و وقت رفتن
حرفی نداریم ما برای گفتن

هر چی که بوده بین ما تموم شد
این جا برام نیست دیگه جای موندن

من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
خونمو کردی ویرون


میخوام برم نگو که دیوونه ای
برای موندن ندارم بونه ای
وقت خداحافظیه تو گلوم حلقه زده بغض غریبونه ای
وقت خداحافظیه تو گلوم حلقه زده بغض غریبونه ای

من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
خونمو کردی ویرون


اوّل آشناییمون یادم میاد یادم میاد
گفتی به من دوست دارم خیلی زیاد خیلی زیاد
اوّل آشناییمون یادم میاد یادم میاد
گفتی به من دوست دارم خیلی زیاد خیلی زیاد

رو سادگی حرف تو باورم شد
تو عاقبت زندگیمو دادی به باد
دادی به باد

من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
خونمو کردی ویرون


اوّل آشناییمون یادم میاد یادم میاد
گفتی به من دوست دارم خیلی زیاد خیلی زیاد
اوّل آشناییمون یادم میاد یادم میاد
گفتی به من دوست دارم خیلی زیاد خیلی زیاد

رو سادگی حرف تو باورم شد
تو عاقبت زندگیمو دادی به باد
دادی به باد

من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
خونمو کردی ویرون

من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
خونمو کردی ویرون

من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
خونمو کردی ویرون

یادش بخیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 22:17
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 
 
 
 
خدایا
خیلی
دوست دارم
 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد

خدایا قلب شوریده مرا به شیرینی عشق ازلی ات مهمان کن!

من برای عاشق شدن به یک گوشه چشم تو نیاز دارم  ،وبرای رها شدن از قفسهای سردوتکراری به آغوش دنج وابریشمی تو.

هر وقت دلم برایت تنگ میشود،کلمات سر به زیر را گرد می آورم واز آنها ابری انبوه میسازم.

آنگاه با چتری از مهتاب زیر باران مترنم یاد تو می ایستم هر قطره کلمه های است وهر کلمه یکی از هزاران نام تو.

خدایا دوست دارم پروانه باشم ومدام از دست شیطان بگریزم وبر شانه ای برهنه ای فرشتگان بنشینم.

دوست دارم روحم را از گناهان ریز ودرشت بتکانم ودر آینه های بی ربای ابدیت کنار تو عکسی یادگاری بگیرم.

دوست دارم پا به پای جاده های مستقیم وحی به سوی تو بدوم .

خدایا اگر گاهی دیواره ها را دوست داشتم بخاطر پنجره های است که بر سینه دارند.

واگر گاهی خارها را نوازش کرده ام بخاطر همسایگی شان با گل سرخ است.

خدایا لب به ستایش چشمهای بسته می گشایم چون خواب تو را می بینند ودر آخرین

ایستگاه ،ساعتها به انتظارآمدن قطاره های قدیمی می مانم چون خاطرات تازه تو را به سویم می آورند.

خدایا میدانم که سکوت از هزار مصرع شعر بهتر است،اما دلم می خواهد صدایم را بشنوی ودارچین ودرختان پرتغال را در طنین آن بینی.

دلم می خواهد در خلوتستان سحر با جبرئیلی که در خطوط پیشانی ام راه میرود حرف بزنم.

خدایا من به دنیا آمدهام که عاشق تو باشم وبه هر چیز که رنگ وبوی از تو دارد عشق بورزم

پس یک روز عاشق مدادهای رنگی ام که می توانند در غیبت ستاره ها ،آسمان را پر از شقایق وفانوس کنند وروزی دیگرعاشق گیسوانی که بی واسطه به سمت تو می ورزند وروز سوم عاشق عطر های که در بالهای پرندگان موج می زنند

ای سر چشمه ی محبت


ای عشق واقعی


چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است


چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود


بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است


چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای


من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی


تو هوای دلم را با طراوت کردی


زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم


پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 17:2
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری


عاشقان عیدتان مبارک باد

عيد آمد و عيد آمد وآن بخت سعيد آمد       برگيرودهل مي زن کان ماه پديد آمد

عيد آمد اي مجنون، غلغل شنواز گردون             کان معتمد سدره از عرش مجيد آمد

عيد آمد ره جويان ، رقصان وغزل گويان           کان قيصر مه رويان زان " قصر مشيد" آمد

صد معدن دانايي مجنون شد وسودايي      کان خوبي و زيبايي بي مثل و نديد آمد

زان قدرت پيوستن ، داوود نبي مستش     تا موم کند دستش ، گر سنگ وحديد آمد

عيد آمد و ما بي او عيديم بيا تا ما           برعيد زنيم اين دم کان خوان و ثريد آمد؟

زو زهر شکرگردد، زو ابرقمر گردد      زو تازه وتر گردد هرجا که قديد آمد

برخيز وبه ميدان رو ، درحلقه رندان رو            رو جانب مهمان رو کز راه بعيد آمد

غمهاش همه شادي ، بندش همه آزادي     يک دانه بد و دادي ، صد باغ مزيد آمد

من بنده آن شرقم ، در نعمت آن غرقم       جز نعمت پاک او منحوس و پليد آمد

بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن       رو صبرکن از گفتن چون صبر کليد آمد

بگذشت مه روزه ، عيد آمد وعيد آمد     بگذشت شب هجران معشوق پديد آمد

آن صبح چو صادق شد عذراي تو وامق شد       معشوق توعاشق شد شيخ تو مريد آمد

شد جنگ ونظر آمد شد زهر و شکر آمد           شد سنگ وگهر آمد شد قفل و کليد آمد

جان ازتن آلوده هم پاک به پاکي رفت   هرچند چو خورشيدي برپاک و پليد آمد

ازلذت جام تو دل مانده به دام تو           جان نيز چو واقف شد او نيز دويد آمد

بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته    بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد

باغ ازدي نامحرم سه ماه نمي زد دم      بر بوي بهارتو ازغيب رسيد آمد"

صداي پاي عيد مي آيد و دل مومن برسر دو راهي آمدن عيد رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکليف است، از آمدن آن يک دل شاد باشد يا از رفتن اين يک محزون ؟ عيد فطر پاک ترين و عيدترين عيدهاست چرا که پاداش يک ماه عبادت و شست وشوي جان درنهر پاک رمضان است.

عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست ، عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود. رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و آدمي نوبا جاني تازه از آن سر بر مي آورد . فطر شادي و دست افشاني بر رفتن رمضان نيست ، بر آمدن روز نو، روزي نو و انساني نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ، با شبهاي قدر و مناجاتهايش از ما آدمي ديگر بسازد . اگر درعيد فطر درنيابيم که از نو متولد شده ايم، اگر تازگي را درروح خود احساس نکنيم، عيد فطرعيد ما نيست . از اينروست که در دعاي قنوت نماز عيد فطر مي خوانيم :

اسئلک بحق هذااليوم الذي جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلي الله عليه و اله ذخراً و مزيداً

"از تو خواهم به حق اين روز که آن را براي مسلمانان عيد قرار دادي وبراي محمد و آل او ذخيره و فزوني ساختي ."

و در قنوت نماز عيد مى‏خوانيم:
 «... اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه و آله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى كل خير ادخلت فيه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتك عليه و عليهم اللهم انى اسالك خير ما سئلك عبادك الصالحون و اعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون‏»
بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مى‏خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى و از هر سوء و بدى خارج سازى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مى‏طلبم آنچه بندگان شايسته ‏ات از تو خواستند و به تو پناه مى‏برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.



+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 14:46
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

ساقی امشب باده از بالا بریز     باده از خم خانه مولا بریز

باده ای بی رنگ و آتش گون بده     زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شبهای من     می چکد نام تو از لب های من

محو کن در باده ات جام مرا     کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی درویش و صوفی نیستم     راست می گویم که کوفی نیستم

نیک می دانم که جز دندان تو     هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی لعل عقیقی جز تو نیست     هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست

لنگ لنگان طریقت را ببین     مردم دور از حقیقت را ببین

مست مینای ولایت نیستند     سرخوش از شهد ولایت نیستند

خیل درویشان دکان آراستند     کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند     یوسف ما را به چاه انداختند

کیستند اینان رفیق نیمه راه     وقت جان بازی به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد تما شا گر شدند     صلح آمد لاله ی پرپر شدند

دل به کشکول و تبر زین بسته اند     بهر قتلت تیغ زرین بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند     راه اقیانوس را گم کرده اند

موجها را می شناسی مو به مو     شرحی از زلف پریشانت بگو

بازکن دیباچه توحید را     تا بجوید ذره ای خورشید را

یا علی بار دگر اعجاز کن     مشتهای کوفیان را باز کن

باز کن چشمان نازآلوده را     بنگر این چشم نیاز آلوده را

باز گو شعب ابی طالب کجاست     آن بیابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پیروان بوالحکم     سنگ طاقت زا ببندم بر شکم

تشنگی در ساغرم لب ریز شد     زخم تنهایی فساد انگیز شد

آتشی افکند بر جان و تنم     کین چنین بر آب و آتش می زنم

تاول ناسور را مرحم کجاست     مرحم زخم بنی آدم کجاست

مرحم ما جز تولای تو نیست     یوسفی اما زلیخای تو کیست

شاهد اقبال در آغوش کیست     کیسه نان و رطب بر دوش کیست

کیست آن کس کز علی یادی کند     بر یتیمان من امدادی کند

دست گیرد کودکان شهر را     گرم سازد خانه های سرد را

ای جوان مردان جوان مردی چه شد     شیوه رندی و شب گردی چه شد

شیعگی تنها نماز و روزه نیست     آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پر کن ز آب معرفت     تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را ازمحقق گوش کن     وز لب قرآن ناطق گوش کن

گوش کن آواز راز شاه را     صوت اوصیکم به تقو الله را

بعد از او بشنو و از نو امرکم     تا شوی آگاه بر اسرار خم

خم تو را سر شار مستی می کند     بی نیاز از هر چه هستی می کند

هر چه هستی جان مولا مرد باش     گر قلندر نیستی شب گرد باش

سیر کن در کوچه های بی کسی     دور کن از بی کسان دل واپسی

ای خروس بی محل آواز کن     چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم     ما گرفتار کدامین هیئتیم

با یتیمان چاره لا تقحر بود     پاسخ سائل و لا تنهر بود

دست بردار از تکبر و ز خطا     شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

باده ی مما رزقناهم بنوش     ینفقون بنیوش و در انفاق کوش

 هم بنوشان زین سبو            لم تناول بر حتا تم حقولهم بنوش و

یا علی امروز تنها مانده ایم     در هجوم اهرمن ها مانده ایم

یا علی شام غریبان را ببین     مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن     زخم های کهنه را مر حم بزن

مشک ها در راه سنگین می روند     اشک ها از دیده رنگین می روند

مشکها ی خسته را بر دوش گیر     ا شکها را گرم در آغوش گیر

حیدرا یک جلوه محتاج توام     دار بر پا کن که حلاج توام

جلوه ای کن تا که موسایی کنم     یا به رقص آیم مسیحایی کنم

یک دوگام از خویشتن بیرون زنم     گام دیگر بر سر گردون زنم

گام بردارم ولی با یاد تو     سر نهم بر دامن اولاد تو

شیعه یعنی شرح منظوم طلب     از حجاز و کوفه تا شام وطلب

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی     غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو     شیعه یعنی هجرت از من تا به او

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر     بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار     شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می خواهی دلیل     یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا حرف حق را گوش کن     شمع بیت المال را خاموش کن

این تجمل ها که بر خوان شماست     زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می سزد کز خشم حق پروا کنیم     در مسیر چشم حق پروا کنیم

این دو روز عمر مولایی شویم     مرغ اما مرغ دریایی شویم

مرغ دریای به دریا می رود     موج بر خیزد به بالا می رود

آسمان را نور باران می کند     خاک را غرق بهاران می کند

لیک مرغ خانگی در خانه است     روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به کی در بند آب و دانه اید     غافل از قصاب صاحب خانه اید

شیعه یعنی وعده ای با نان جو     کشت صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر      بین نان خشک خود با یک اسیر

چیست حاصل زین همه سیر و سلوک     تاب و تاول چهره و چین وچروک

سالها صورت ز صورت با ختیم     تا ز صورت ها کدورت یافتیم

یک نظر بر قامتی رعنا نبود     یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم     از قلم نقش مرکب خوانده ایم

سوره ها خواندیم بی وقف و سکون     کس نشد واقف به سر یسرون

سر حق مستور مانده در کتاب     عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر عالمان بی عمل     همچو زنبورند لاکن بی عسل

علمها مصروف هیچ و پوچ شد     جان من برخیز وقت کوچ شد

از نفوذ نفس خود امداد گیر     سیر معنا را ز مجنون یاد گیر

ای خوش آن جهلی که لیلایی شویم     هر نفس لا گوی الایی شویم

تا به کی در لفظ مانی همچو من     سیر معنا کن چو هفتاد و دو تن

همچو یحیا گر نهی سر در طبس     می شود عریان به چشمت سر حق

شیعه یعنی عشق بازی با خدا     یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی در جنون     شیعه طوفان می کند در کا کنون

شیعه یعنی تندر آتش فروز     شیعه یعنی زاهد شب شیر روز

شیعه یعنی شیر یعنی شیرمرد     شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ تیغ مو شکاف     شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی سابققون السابقون     شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

شیعه باید آب ها را گل کند     خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاست     کربلا بارز ترین منظور ماست

شیعه یعنی بازتاب آسمان     بر سر نی جلوه رنگین کمان

از لب نی بشنوم صوت تو را     صوت انی لا اری الموت تو را

یا حسین ، پرچم زلفت رها در باد شد     واز شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود     تاب گیسوی پریشان تو بود

می سزد نی نکته پردازی کند     در نیستان آتش اندازی کند

صبر کن نی از نفس افتاده است     ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه     در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر     تا بگوید سر بیعت با غدیر

شیعه یعنی امتزاج نار و نور     شیعه یعنی رأس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اظطراب     شیعه یعنی تشنگی در شط آب

شیعه یعنی دعبل چشم انتظار     می کشد بر دوش خود چهل سال دار

شیعه باید همچو اشعار کمیل     سر نهد برخاک پای اهل بیت

یا پرستش وار در پیش هشام     ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل ولاست     جرعه نوش از باده جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحیل     می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه ی مولای ماست     اکبر اوییم و او لیلای ماست

شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام     این سخن کوتاه کردم والسلام

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 15:12
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

 

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن


فایده نداره نداره


دیگه دنبال آهو دویدن


فایده نداره نداره


وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی


خودتو نگه دار


وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی


خودتو نگه دار خودتو نگه دار


دیگه عاشق شدن ناز کشیدن


فایده نداره نداره


دیگه دنبال آهو دویدن


فایده نداره نداره


ای دل دیگه بال و پر نداری


داری پیر میشی و خبر نداری


ای دل دیگه بال و پر نداری


داری پیر میشی و خبر نداری


وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی


خودتو نگه دار


وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی


خودتو نگه دار خودتو نگه دار


 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 19:11
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دست پدر تو سفره بركتي تازه داره

دعاي اون هميشه فراووني مي آره

پدر دلش ساده هست پرچم آزاده هست

خدا مي دونه پدر مثل يه شاهزاده هست

اگر چه هست نمونه قدرش و كي مي دونه

الهي تو زندگي پدر برام بمونه

 

بوی لاله بوی شبنم میده دستت
بوی احساس و محبت میده دستت
بوی رحمت بوی زحمت میده دستت
بوی الفت بوی نعمت میده دستت
بوی لاله بوی شبنم میده دستت
بوی احساس و محبت میده دستت
بوی رحمت بوی زحمت میده دستت
بوی الفت بوی نعمت میده دستت
پدر قربون دستت پدر قربون دستت
پدر قربون دستت پدر قربون دستت
پدر قربون دستت پدر قربون دستت
توی اوج خستگی بشاش رویت
مهربانانه ترین خلق و خویت
توی اوج خستگی بشاش رویت
مهربانانه ترین خلق و خویت
همه ی عالم یه گوش تو یه گوشه
من بشم قوربون هر تار ریزه ی مویت
همه ی عالم یه گوش تو یه گوشه
من بشم قوربون هر تار ریزه ی مویت
پدر قربون دستت پدر قربون دستت
پدر قربون دستت پدر قربون دستت
پدر قربون دستت پدر قربون دستت
ای برای هر جوونی حکم یک رود
ای تویی منبع عشق و رحمت و جون
تا تو هستی رو سرم عین وجودم
زندگیم بی تو پدر جون می شه نابود
ای برای هر جوونی حکم یک رود
ای تویی منبع عشق و رحمت و جون
تا تو هستی رو سرم عین وجودم
زندگیم بی تو پدر جون می شه نابود
پدر قربون دستت پدر قربون دستت
پدر قربون دستت پدر قربون دستت
پدر قربون دستت پدر قربون دستت

 

ما درس وفا ز حیدر آموخته ایم

در مکتب او دلق ریا سوخته ایم

ما را نبود هیچ نظر بر دگری

تا دیده به لطف مرتضی دوخته ایم

***

گفتم به دل امشب ز چه این شور و نواست

از بهر چه مهتاب چنین غالیه ساست

بر بام فلک زهر چرا نغمه سر است

گفتا شب میلاد علی شیر خداست

***

ای روی تو آئینه ذات احدی

ای در تو عجین شده صفات صمدی

بار غم ایام مرا پشت شکست

ای حیدر صف شکن خدا را مددی

شاعر دنیا، من اگه بودم
آغاز شعرم، با کلام پدرم بود
تشنه تو صحرا، من اگه بودم
آب حیاتم توی دست پدرم بود
وای اگه گندم،پوست تنم بود
اون که با دستاش، منو می کاشت پدرم بود
ریشمو تو خاک اگه می ذاشت پدرم بود
پدر جونه، پدر روحه، پدر دینه و ایمونه
پدر خسته، پدر بیزار،از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
پدر نوره، پدر امّید، پدر عشقه که می مونه
پدر خندون، ولی گریون، از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه

 

من از تو پا گرفتم

من از تو قد كشيدم

تو رو از تو گرفتم

تا به خودم رسيدم

تو با خلوص نيت تو خلوت شبونه

پنهوني اشك مي ريزي

واسه منه ديونه

رنجي كه بردي از من

رنج بدون گنجه

رو پيشونيت پدر چون

قصه درد و رنجه

چين و چروك دستتات

حكايتش درازه

با دست خالي اما

سفرت هميشه بازه

چند تا بهار گذشته

از هر دقيقه تو

از كجا برف اومده

روي شقيقه تو

رنجي كه بردي از من

رنج بدون گنجه

رو پيشونيت پدر چون

قصه درد و رنجه

رسيدي آخر راه

تا ما رو راضي كردي

حرف تو با تو اينه

شايد كوتاهي كردي

كاش منو مثل ديروز

مي شد قلندوش كني

با دست پر نوازش

گريمو خاموش كني

بزرگي مثل اسمت

هنوزم با وقاري

هنوزم با ابهت تو خونه پا مي زاري

رنجي كه بردي از من

رنج بدون گنجه

رو پيشونيت پدر چون

قصه درد و رنجه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 20:39
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

ولادت حضرت فاطمه(س) و روز مادر مبارک 

 

 

 

 

 

 

 

 

همیشه در خیال من ز شعله گرمتر تویی

 

 

مادر الماسي است گرانبها که در روز ازل، در ظلمات و تاريکي روز اول خلقت به هر انسا ني عطا شده. موهبت خدايي که بدون در نظر داشتن مرزهاي خاکي، بي خبر از همه رفتارهاي نژاد پرستانه، به دور از هر گونه اختلافات طبقاتي و فرهنگي به مستمند و ثروتمند به يک نوع بخشوده شده. مادر رنگ نميشناسد. سياه و سفيد نميشناسد. در پيشگاه مادر رنگ نيست، فرق نيست. مادر تکه اي از خداست.

 

 

در بوسه هاي مادر
خورشيد نور باران
آغاز روز تازه
لبخند بامدادان


در خنده هاي مادر
عطر خوش گلستان
زيبايي طبيعت
شادابي بهاران.
 
مادر تو روح و جاني
مادر تو جاوداني
با من تو مهرباني
با من تو همزباني


مادر تو بهتريني
مادر تو نازنيني
مادر تو دلنشيني
بر حلقه ام نگيني.
 
 
در چشم هاي مادر
آبي آسماني
روًياي سبز نوروز
معناي زندگاني


در اشك هاي مادر
پاكي آب باران
رنگين كمان روشن
آواي چشمه ساران.
 
مادر زعشق سرشار
روح نثار و ايثار
در راه كودكانش
مادر بود فداكار


مادر چراغ خانه
گرماي آشيانه
مهرش درون قلبم
ماناست جاودانه.
 
 
در نغمه هاي مادر
لالايي محبت
شعر بلند پيوند
آواي انس و الفت


در پند هاي مادر
شيريني سعادت
آسايش دو گيتي
شادي بينهايت.
 
مادر تو صبح پاكي
برتر ز آب و خاكي
در مشرق محبت
خورشيد تابناكي


تو مايهً غروري
سرچشمهً سروري
سرشار شعر و شوري
بخشندهً شعوري.
 
 
مادر دلش رحيم است
قلبش مرا حريم است
روحش پناهگاهم
در لحظه هاي بيم است


قلبش طپد برايم
خود را كند فدايم
پر ميشوم ز شادي
چون ميكند صدايم.
 
بخشندهً جوانيست
معناي زندگانيست
لبخندش آسمانيست
شادي جاودانيست


آرامش نسيم است
بخشنده و كريم است
در بوستان هستي
چون گل پر از شميم است.
 
مادر هميشه بيدار
مادر هميشه در كار
باشد براي فرزند
مادر هميشه غم خوار
مادر هميشه خوش قلب
مادر هميشه دل سوز
مادر هميشه روشن
خورشيد عالم افروز.
 

 

مادرم، قشنگ ‌تر از حضور تو در هيچ جايي از كره خاكي نديده و نخواهم ديد.  حضور تو آشيانه گرم كودكي و آرامش دوران جواني ‌ام است، مادرم نگاه مهربان اما بي ‌فروغت كه زيبا ترين چراغ زندگانيم است را دوست دارم. دلم مي‌ گيرد، آن زماني كه براي برخاستن از زمين ياري مي ‌طلبي يا آن زماني كه موهاي سپيدت بر روي پيشنايي‌ ات خودنمايي مي ‌كند.  خطهاي زيبا و مهربان زير چشمانت غم را بر دل جوانم مهمان مي ‌كند، غمي كه گاه نشان از جدايي دارد.  تو ياري ‌گر ديروزم بودي و دستان ناتوان، ظريف و كوچكم را در دستان گرمت مي ‌فشردي و بي ‌ريا و بي ‌هيچ چشم داشتي تمام وجودت را نثارم مي‌ كردي تا فقط، بخندم .

وجود مقدس و الهي ‌ات را غبار پيري و ناتواني فرا گرفته اما باز نگاهت همان نگاه و دستانت همان دستان مهربان ديروز است.  با چه زباني تو را وصف كنم، از کجاها سخن گويم، كه خود سراسر عشق، محبت و مهرباني هستي. مادر وجودم را از محبت سيراب كردي، مرا پروراندي، عشق و ايثار و محبت را چون ذراتي در نهادم روياندي، و در راه رشد و تعالي ‌ام شكستي و به شكستنت افتخار كردي.  قد خميده‌ ات نشان از سال‌ ها رنج و محنت دارد، رنج و محنت ‌هايي كه حال براي تو پيري و فرسودگي به ارمغان آورده است.  


+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 17:37
  به قلم: دختر شرقی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T